
از كلام جوادالائمه عليه السلام
«إِنَّ أَنْفُسَنا وَ أَمْوالَنا مِنْ مَواهِبِ اللهِ الْهَنيئَةِ وَ عَواريهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ يُمَتِّعُ بِما مَتَّعَ مِنْها فى سُرُور وَ غِبْطَة وَ يَأْخُذُ ما أَخَذَ مِنْها فى أَجْر وَ حِسْبَة فَمَنْ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلى صَبْرِهِ حَبِطَ أَجْرُهُ وَ نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ ذلِكَ»؛ حضرت جوادالأئمّه(عليه السلام) به خطّ خود نوشت: جان و دارايى ما از بخششهاى گواراى خداست و عاريه و سپرده اوست، هر آنچه را كه به ما ببخشد، مايه خوشى و شادى است و هر آنچه را بگيرد، اجر و ثوابش باقى است. پس هر كس جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضايع شده و از اين [صفت] به خدا پناه مىبريم.
پروردگارا ! سپاس بخاطر همه الطاف و حمایتهایی که در زندگی نسبت به من داشته ای و من به وضوح و با تمام قلبم دریافته ام که اینها اجابت درخواستهایی بوده است که در موقعیت نیاز از تو داشته ام ... و از من درگذر و مرا ببخش از بابت همه ناسپاسی هایم، فراموشی هایم و سستی هایم، پس از آن که درخواستم را پاسخ گفته ای ... پروردگارا، من به کمک تو، عنایت تو، محتاجم ... خدایا محتاجم، محتاجم، محتاجم ... بسیار بیش از آن که می اندیشم و می پندارم به تو محتاجم ! و بدون آن، در نقطه ای بدون تحرک خواهم ماند ... و هیچ از من بر نمی آید ... مگر آنکه نگاهت سوی من باشد ... و من این حمایت بی نظیر را درک خواهم نمود . . . 
وقتی که کتاب داستان را از پسرک روزنامه فروش خرید لبخند او ته دل کوچکش را قلقلک داد. بانو احساس کرد لپهای سفیدش داغ شده کتاب را گرفت و دوان دوان به خانه رفت و شروع به خواندن کتاب کرد:" آلیس در سرزمین عجایب ".
بانوی کوچک در دلش احساس عجیبی داشت . دلش می خواست دوباره برود و کتاب بخرد اما مامان دیگه به او پول نداد . بانو دلخور و کلافه به مدرسه رفت . با خود فکری کرد و از همکلاسی اش به اندازه خرید یک کتاب پول قرض گرفت.
چقدر آن روز مدرسه طول کشید. بانو فکر می کرد خانم مدیر یادش رفته زنگ آخر را بزند . چند بار با هیجان به کیف پولش نگاه کرد تا مطمئن شود پولی که گرفته سر جایش است.
بالاخره زنگ خورد و بانو با عجله خود را به دکه روزنامه فروشی رساند. با اندکی خجالت و تردید جلو رفت در حالی که پسرک روزنامه فروش را زیر چشمی نگاه می کرد یک کتاب انتخاب کرد . وقتی پول را به طرف پسرک که شاید به زحمت چند سالی از او بزرگتر بود گرفت ، او با لبخندی دلنشین تر از روز قبل به او گفت: "پول نمی خواهد ، هدیه من به شما."
بانو آن قدر دستپاچه شده بود که نه تنها از پذیرفتن این هدیه سرباز نزد بلکه بدون تشکر مثل برق و باد از آنجا دور شد. و صدای پسرک درفرار شرمگینانه دخترک گم شد - باز هم می آیی کتاب بخری؟-

بانو احساس می کرد توي دلش یک جوریه و تعبیر این یک جوری بودن برای او که دخترکی ۸ساله بود خیلی سخت بود !
قیمت یه روز بارونی چنده ؟
یه بعداز ظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری ؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی ؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده ؟
اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی، بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره ...
چرا وقتی رعد و برق می یاد از زیر درخت فرار می کنی ؟
می ترسی برقش بگیردت ؟! نه ، اون مي خواد ابهتشو نشونت بده .
آخه بعضي وقتها يادمون ميره چرا بارون مياد ....
اين جوري فقط مي خواد بگه منم هستم ، فراموش نكن كه به خاطر همين بارونه كه بعضي وقتا كلاف ات مي كنه كه اه چه بي موقع شروع شد ، كاش چتر داشتم ، دلت براي نيم ساعت قدم زدن زير نم نم بارون لك مي زنه ...
هيچ وقت شده بگي دستت درد نكنه ؟ شده از خودت بپرسي چرا تموم وجود خودشو رو سر ما گريه مي كنه ؟ اون قدر كه ديگه براي خودش چيزي نمي مونه و نابود ميشه ؟
هيچ وقت ابراز تشكر كردي؟
هيچ وقت شده از خورشيد بپرسي كه چرا ذره ذره ي وجودشو انرژي مي كنه و به موجودات مي بخشه؟ ماهانه مي گيره يا قراردادي كار مي كنه ؟
چرا نيلوفر صبح باز مي شه و ظهر بسته مي شه ؟ بابت اين كارش حقوق مي گيره ؟
چرا فيش پول بارون ماهانه براي ما نمياد ؟
چرا آبونمان اكسيژن هوا رو پرداخت نمي كنيم ؟
تا حالا شده به خاطر اين كه زير يه درخت بشيني و به آوازه بلبل گوش كني پول بليت بدي ؟
قشنگتـــــــرين سمفوني طبيعت رو مي توني يه شب مهتابي كنار رودخونه گوش كني؛ قيمت بليتش : دل تومن !!!
خودتو به آب و آتيش مي زني كه تابلوي گل آفتابگردون رو بخري و بچسبوني به ديوار اتاقت ولي اگه خودت رو يكم زحمت بدي مي توني قشنگترين تابلوي آفتابگردون رو توي طبيعت ببيني.
گل هاي آفتابگردوني كه اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاك نمي شه بلكه پر رنگ تر و زنده تر هم ميشن ؛ لازم نيست روي اين تابلو كاور بكشي چون خاك روشو ، شبنم صبح پاك مي كنه و مي بره .
تو كه قيمت همه چيز رو با پول مي سنجي تا حالا شده كه از خدا بپرسي قيمت يه دست سالم چنده ؟ يه چشم سالم چنده ؟ چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنت بپردازي ؟ خيلي خنده داره نه ؟ و خيلي سوال ها مثل اين كه شايد به ذهن هيچ كدوممون نرسه ؟
اون وقت تو موجود خاكي اگه يه روز يكي اين دارائيهايي رو كه داري ازت بگيرن زمين و زمان رو به فحش و بد و بيراه مي گيري !!! چي خيال كردي ؟ پشت قبالت كه ننوشتن .
نه عزيز خيال كردي ! اينا همه لطفه ، همه نعمته كه جنابعالي به حساب حق و حقوق خودت مي ذاري !! اگه صاحبش بخواد مي تونه همه رو آني ازت بگيره .
اينو بدون كه اگه روزي فهميدي قيمت يه ليتر بارون چنده ؟ قيمت يه ساعت روشنايي خورشيد چنده ؟ چقدر بايد بابت مكالمه روزانمون با خدا پول بديم ؟ يا اين كه چقدر بديم تا بابت كاستي كه از صداي بلبل ضبط كرديم تحت پيگرد قانوني قرار نگيريم و .....
اون وقت مي فهمي چرا توي اين دنيا وول مي خوري...

نوشتنم نمي آيد اما باز هم به خود مي قبولانم كه مي توانم.
كلمات زيادي در ذهنم هستند كه از كمانك سيال مغزم به اطراف خطور مي كنند
و من مانده ام با اين حجم موضوع!
مدتي بود كه گم شده بودم....
در ناكجا آباد....
بابا به كمكم مي آيد... هر روز و هر لحظه... و فرستاده كه به من نويد روزهاي خوش مي دهد.....
روز موعود....
دلم بعضي وقت ها مي گيرد اما يكي در درونم مي گويد: اعتماد كن!
و من باز هم اعتماد مي كنم.....
حس خوبي است زماني كه بر او سجده مي كنم ....
بابا به من نماز خواندن را آموخت....
من حالا مي توانم با خدا حرف بزنم....
باورم نمي شود....
حس خوبي است وقتي بابا بر پيشاني ام بوسه مي زند
انگار مي خواهد همه افكار بد ذهنم را بيرون بكشد...
بابا همين است....
هميني كه گفتم....
نه راز است و نه پنهاني است....
بابا ، باباي من است و من دختر او...
باز هم وقتي مرا دخترم خطاب مي كند
گريه ام مي گيرد....

«ابراهیموار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»
پشت سرت رو نگاه نکن ! این لحظه همون لحظه جادویه . همین دمی که می تونه تو رو به اعماق ببره . این صخره بزرگ زندگی رو بلند کن . یه رمزی توی این حرکته برای درک اون رمز فقط تردید نکن . حرکت کن تو همونی که می تونه دنیا رو تکون بده . به همه رو یاهاش جون بده . تو همونی هستی که می تونه با یک کلمه حلقه های یه زنجیر گسسته رو به هم وصل کنه . تو همونی که با یه هدیه می تونه زخم کهنه ای رو مداوا کنه .وجودت کیمیاست و لبخندت الهام بخش همه ما. هیچ قالبی برای تو ساخته نشده نفس بکش و از بودنت لذت ببر.
آره دوست گلم تو لایق بهترین ها هستی.
درباره وبلاگ

پروردگارا !
سپاس بخاطر همه الطاف و حمایتهایی که در زندگی نسبت به من داشته ای و من به وضوح و با تمام قلبم دریافته ام که اینها اجابت درخواستهایی بوده است که در موقعیت نیاز از تو داشته ام ...
و از من درگذر و مرا ببخش از بابت همه ناسپاسی هایم، فراموشی هایم و سستی هایم، پس از آن که درخواستم را پاسخ گفته ای ...
پروردگارا، من به کمک تو، عنایت تو، محتاجم ... خدایا محتاجم، محتاجم، محتاجم ... بسیار بیش از آن که می اندیشم و می پندارم به تو محتاجم !
و بدون آن، در نقطه ای بدون تحرک خواهم ماند ... و هیچ از من بر نمی آید ... رکود محض ...
مگر آنکه نگاهت سوی من باشد ... و من این حمایت بی نظیر را درک خواهم نمود ...
هر آن که این ارتباط متقابل، متعادل شود، من به طرز معجزه آسایی توانمند و سرشار از اراده بوده ام !
ساده می گویم ... من یک معلولم و نه بیش از آن، بیا و لحظه به لحظه علت من باش ...
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
مرتضی"همسر عزیزم"
صبا جون خودم
فرشته
خاطره
رضا
متي لر
يكي مثل خودت
در جستجوي معنا
بهاره
جوان
شكارچي و آبي
محدثه و معصومه
جايزه ادبي ايران
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
تیر 1384
طراح قالب
POWERED BY